حكيم زجاجى
344
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به داعى براهيم عم تو گفت * در آندم كه بيرون شدم از نهفت 335 كه با هركه گشتى به دل بدگمان * نبايد ورا داد يكدم امان سليمان از اين راه گرديده بود * خلاف شما را بسيجيده بود همى بدسگاليد اندر نهان * برون كردم او را ز ملك جهان بدان نامبردار منصور گفت * حديثى به از درّ منشور گفت كه نامه نبشتى تو روزى به من * نويسنده برخواند در انجمن 340 نبشتى ز بالاى من نام خويش * نجستى مگر در جهان كام خويش مرا پست كردى و خود را بلند * بدان تا شوى مهتر و ارجمند ز خويشان ما خود زنى خواستى * فزودى تن خود مرا كاستى چگونه بود كاو بود دخترى * كه باشد فروزنده چون اخترى قرا ايمنه « 1 » چون تو را ديد گفت * دلت را به الماس خواهيم سفت 345 نداد اين سخن را دلاور جواب * به پيش اندر افكند سر ، كامياب دگربار پركينه منصور گفت * كه چون سوى « 2 » كعبه شديم از نهفت تو از پيش رفتى و بيش آمدى * از آنجا به فرمان خويش آمدى چو سفاح مير زمانه بمرد * روان را به داراى داور سپرد مرا عزت نامه كردى به راه * بخواندى مرا مير و سردار و شاه 350 نكردى مرا تهنيت « 3 » اى پليد * درد را جانت امير كليد ( ؟ ) نكردى يقين بيعت من ز جهل * گرفتى چنين كار دشوار سهل فرستادمت نامه ، گفتم بپاى * نپاييدى اى مرد نادان به جاى برفتى مرا خوار بگذاشتى * خلاف مرا راه برداشتى گنهكار و مجرمترين بندهاى * دل از مهر و پيوند ما كندهاى 355 به دو گفت بو مسلم نامدار * بهانه مگير ، اى شه كامكار به راه حج اندر ، علف تنگ بود * به جاى گيه ، ريگ [ يا ] سنگ بود برفتم به كوفه ، بماندم سه روز * براى تو ، اى شاه كشورفروز تو را بيعت آنجاى كردم ز دل * مگردان مرا پيش ياران خجل
--> ( 1 ) ترا ايمنه ( 2 ) سو ( 3 ) تهنت